خرید بک لینک
مهمان هایم رفته اند. همه جا تکه های جامانده از هدیه ها و خاطراتشان هست . شمع های بالای شومینه تا آخر سوخته اند و خانه ای که شلوغ بود از شادی و محبت دوستان ، حالا آرام و آرام شده است . حدود یک ماه پیش بود که در یک گروه تلگرامی عضو شدم به نام دبیرستان ... وقتی نگاه کردم دوستان دوران دبیرستانم بودند که بعدا داستان پیدا کردن شان را می نوشتند که چقدر جالب همدیگر راپیدا کرده بودند یکی در پیاده روی کوه

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:31

نشسته ام جلوی در روی صندلی چوبی و همین طور چشم می دوزم به جاده ی خالی که گهگاه صدای موتور یا تراکتورمی پیچد و روبرویم زمین گندمی ، باد همینطور چرخ می خورد و ساقه های بلند خشک گیاه ها را به هم می ساید و از این سایش صدای خوشایندی بلند می شود ... اگر بچه بودم کل این زمین را بارها و بارها می دویدم و فکر می کردم هرسال باید بهتر باشم عاقل تر ، فهمیده تر و باید کلی سال بگذرد و کلی کار یاد بگیرم برای این

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:25

خوبم! خیلی خوب. مگر می شود به فکر تو بود و خوب نبود تو را خیال داشت و بد بود من خوبم قشگِ عزیز راستی تا یادم نرفته بگویم، دوستت دارم نه مثل دیروز نه مثل امروز نه حتا مثلِ اولِ سطر وحالِ حالا نــــــــه! الان، تو را یک جورِ دیگر دوست دارم بیشتر از هر جور. بخدا حتا همین سطر هم، جوری دیگر دوستت دارم جورِ دیگر می گویم سلام علاقه یِ عزیزم حالت چه گونه است؟ من، به فکرِ تو خوبم!

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:25

صفحه بندی